![]() |
![]() |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 19:39 توسط حمید و فایزه |
|
|
تیزهوشی یک مادر شوهر زرنگ!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:6 توسط حمید و فایزه |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:50 توسط حمید و فایزه |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:32 توسط حمید و فایزه |
|
|
مهربانم، ای خوب
یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها، به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته ، بر درمانده و شب و روز دعایش این است زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد مهربانم ای خوب یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد مهربانم ای خوب یک نفر هست که با تو تک و تنها با تو پر اندیشه و شعر است و شعور
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:25 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:14 توسط حمید و فایزه |
|
|
می نویسم ل ب خ ن د من اگر تشنه لب خند تو باشم چه کنم؟ می نویسم آ غ و ش من اگر در پی آغوش تو باشم چه کنم؟
گفته بودی که اگر بی تو و دلتنگ تو ام یک به یک پر کنم این ف ا ص ل ه ها را با تو دیــــــــــــــــــــــدار کنم نازنینــــــم تو بگــو من اگر با تو و دلتنگ تو باشم چ ه ک ن م ؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:43 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:38 توسط حمید و فایزه |
|
|
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...
که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟
من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:36 توسط حمید و فایزه |
|
|
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:37 توسط حمید و فایزه |
|
|
تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه
میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
دلم پیر و پریشونه یه کاری کن جوون باشم پرنده بودن آسونه کمک کن آسمون باشم تا الان هیچ گنجشکی نگفته من قفس میخام آهای دنیا خفه م کردی ولم کن من نفس میخام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:26 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:26 توسط حمید و فایزه |
|
|
خدایا امشب سر حرفم با توست ........ با تو که خوبترینی ...... مهربانترین امشب پرم از غم ........ از باران ......... واسمع دعایی ....... بهم گوش کن ...... اذا دعوتک ........ وقتی می خونمت .......... واسمع ندایی اذا نادیتک .......... وقتی صدات می کنم بهم گوش کن ......... و اقبل علی اذا ناجیتک ......... به من توجه کن وقتی که دارم رازمو باهات در میون میذارم ........ وقتی باهات نجوا می کنم ....... الهی ...... ان اخذتنی بجرمی ........ اگه منو به جرمم مواخذه کنی ......... اخذتک بعفوک .......... من هم تو رو به عفوت مواخذه می کنم ........... مگه تو نیستی که اینهمه به غافر بودنت اذعان داری ؟! ......... و ان اخذتنی بذنوبی ......... و اگه به گناهانم منو بگیری ......... اخذتک بمغفرتک ....... من هم مدعی طلب آمرزشت میشم ......... چون تو ادعای غفار بودن رو داری ......... خدایا ............ اگه من بدم ........ که بدم ........... تو خوبیت رو بهم نشون بده .......... اونقدر که از رو برم ......... الهی .......... و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک .......... و اگه منو توی آتیشت بیاندازی همه اهل آتش رو خبر می کنم .... داد می زنم که " دوستت دارم خدایا خودت دردامونو خوب می دونی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:15 توسط حمید و فایزه |
|
|
كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
بعد ، دست قطره هايش را گرفت تا بهار آرزو ها پر كشيد كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پر نور شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:4 توسط حمید و فایزه |
|
|
رنج را آشفته در لبخند پنهان میکنم
تا دلش غمگین نگردد آنکه با من می نشست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:0 توسط حمید و فایزه |
|
|
خدایا!
به من رفیقی بده تا با من گریه کند،
رفیقی که با من بخندد را خودم پیدا خواهم کرد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:53 توسط حمید و فایزه |
|
|
نه به فردایی پر از خاطره می اندیشم
نه به دنیایی پر از حادثه می اندیشم نه به خویش و نه به عالم نه به پاییز و بهار نه به امواج پر از اینه می اندیشم نه به این بار گران نه به این اب روان نه به این و نه به ان به تو می اندیشم نه به تخت و نه به زینت دل نبستم بر زمینت نه به جان و نه به این تن به تو اندیشم گل من با تو عاشقم همیشه تویی برگ و تویی ریشه کرده ای ساده ی عاشق تو تنم عشق تو ریشه زندگی بی تو نمیشه با منی تو تا همیشه |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:27 توسط حمید و فایزه |
|
|
آره من اونم که گفتم
واسه چشم تو دیوونم آره من قول دادم تا تهش باهات بمونم ولی سرد شده نگام با یخ دوریت خوب نگام کنی همونم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:25 توسط حمید و فایزه |
|
|
وقتی قرار باشد
من بی قراره تو باشم وتوتنها قراره زندگیم از هرچه قرار غیره تو باشد خواهم گذشت... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:23 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:13 توسط حمید و فایزه |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:58 توسط حمید و فایزه |
|
خدا هر چه قدر عذابم بدی باز هم هستم باز خدای من تو هستی و بس باز تر کت نمی کنم و نمی ذارم اونم ترکت کنه خدا حاجت دلمو باید روا کنی باید چون حمید و فایزه جز تو کسی رو ندارن که بهش زور بگن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:51 توسط حمید و فایزه |
|
|
آسمون منو تو يه مدته سياه شده گفتن دوست دارم كم شده كيميا شده اون غروري كه گذاشته بوديمش يه جاي دنج اومده باز توي قلب من وتو خدا شده اون حسادت هايي كه اول طعم عاشقي رو داشت حالا انگار ارزشش قد يه ادعا شده اون دسا كه داده بوديم توي رويامون به هم تقصير كيه نمي دونم ولي رها شده ما قرار نبود مثل بقيه زندگي كنيم چرا حرف هامون مث تموم آدما شده گنبد عشق منو تو ضريحاش طلايي بود طلا ها ريخته و جنس گنبدا بلا شده ما رو چشمون زدن ما كه با هم بد نبوديم ما چه تقصيري داریم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:46 توسط حمید و فایزه |
|
|
دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد. آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد . خط اولي گفت : خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت . خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت . دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه . آنها از دشتها گذشتند ... رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد . فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت . پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است . شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد . ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است . شما به هم مي رسيد . دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند . يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد . نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:19 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:42 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:41 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:33 توسط حمید و فایزه |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:55 توسط حمید و فایزه |
|
|
بی تومهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال توگشتم، شوق دیدار تولبریزشدازجام وجودم، شدم ان عاشق دیوانه که بودم. درنهانخانهءجانم،گل یادتو،درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم امدکه شبی باهم از ان کوچه گذشتیم پرگشودیم ودر ان خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب ان جوی نشیتنیم توهمه رازجهان ریخته درچشم سیاهت من همه ،محوتماشای نگاهت اسمان صاف وشب ارام بخت خندان وزمان رام خوشهءماه فروریخته دراب شاخه ها دست براورده به مهتاب شب وصحرا وگل وسنگ همه دل داده به اواز شباهنگ یادم اید:توبه من گفتی :((ازاین عشق حذر کن! لحظه ای چندبراین اب نظرکن، اب ایینهءعشق گذران است! توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است: باش فردا،که دلت بادگران است! تافراموش کنی،چندی ازاین شهر سفرکن!)) باتوگفتم:((حذرازعشق!-ندانم سفرازپیش تو،هزگزنتوانم، نتوانم! روزاول،که دل من به تمنای توپرزد چون کبوتر،لب بام تونشستم توبه من سنگ زدی ،من نه رمیدم،نه گسستم....)) بازگفتم که:((توصیادی و من اهوی دشتم تابه دام تودرافتم همه جاگشتم وگشتم حذراز عشق ندانم،نتوانم!)) اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ،نالهءتلخی زدوبگریخت.... اشک درچشم تولرزید ماه برعشق توخندید یادم ایدکه :دگرازتوجوابی نشنیدم پای دردامن اندوه کشیدم نگسستم،نرمیدم. رفت درظلمت غم،ان شب و شب های دگر هم، نه گرفتی دگرازعاشق ازرده خبرهم، نکنی دگر ازا ن کوچه گذر هم... بی تو،اما،به چه حالی من ازان کوچه گذشتم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:42 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:26 توسط حمید و فایزه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
دوستت دارم |
| پیوندها |
|
گروه پسرای شیطون سرخ به رنگ عشق دو عاشق اینتیرنتی دل نوشته دخترایزی هنوز همیشه هرگز اشکهای برفیم منتظر امدنت هستن |
|
RSS
|