![]() |
![]() |
|
|
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:37 توسط حمید و فایزه |
|
|
تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه
میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
دلم پیر و پریشونه یه کاری کن جوون باشم پرنده بودن آسونه کمک کن آسمون باشم تا الان هیچ گنجشکی نگفته من قفس میخام آهای دنیا خفه م کردی ولم کن من نفس میخام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:26 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:26 توسط حمید و فایزه |
|
|
خدایا امشب سر حرفم با توست ........ با تو که خوبترینی ...... مهربانترین امشب پرم از غم ........ از باران ......... واسمع دعایی ....... بهم گوش کن ...... اذا دعوتک ........ وقتی می خونمت .......... واسمع ندایی اذا نادیتک .......... وقتی صدات می کنم بهم گوش کن ......... و اقبل علی اذا ناجیتک ......... به من توجه کن وقتی که دارم رازمو باهات در میون میذارم ........ وقتی باهات نجوا می کنم ....... الهی ...... ان اخذتنی بجرمی ........ اگه منو به جرمم مواخذه کنی ......... اخذتک بعفوک .......... من هم تو رو به عفوت مواخذه می کنم ........... مگه تو نیستی که اینهمه به غافر بودنت اذعان داری ؟! ......... و ان اخذتنی بذنوبی ......... و اگه به گناهانم منو بگیری ......... اخذتک بمغفرتک ....... من هم مدعی طلب آمرزشت میشم ......... چون تو ادعای غفار بودن رو داری ......... خدایا ............ اگه من بدم ........ که بدم ........... تو خوبیت رو بهم نشون بده .......... اونقدر که از رو برم ......... الهی .......... و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک .......... و اگه منو توی آتیشت بیاندازی همه اهل آتش رو خبر می کنم .... داد می زنم که " دوستت دارم خدایا خودت دردامونو خوب می دونی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:15 توسط حمید و فایزه |
|
|
كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
بعد ، دست قطره هايش را گرفت تا بهار آرزو ها پر كشيد كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پر نور شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:4 توسط حمید و فایزه |
|
|
رنج را آشفته در لبخند پنهان میکنم
تا دلش غمگین نگردد آنکه با من می نشست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:0 توسط حمید و فایزه |
|
|
خدایا!
به من رفیقی بده تا با من گریه کند،
رفیقی که با من بخندد را خودم پیدا خواهم کرد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:53 توسط حمید و فایزه |
|
|
نه به فردایی پر از خاطره می اندیشم
نه به دنیایی پر از حادثه می اندیشم نه به خویش و نه به عالم نه به پاییز و بهار نه به امواج پر از اینه می اندیشم نه به این بار گران نه به این اب روان نه به این و نه به ان به تو می اندیشم نه به تخت و نه به زینت دل نبستم بر زمینت نه به جان و نه به این تن به تو اندیشم گل من با تو عاشقم همیشه تویی برگ و تویی ریشه کرده ای ساده ی عاشق تو تنم عشق تو ریشه زندگی بی تو نمیشه با منی تو تا همیشه |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:27 توسط حمید و فایزه |
|
|
آره من اونم که گفتم
واسه چشم تو دیوونم آره من قول دادم تا تهش باهات بمونم ولی سرد شده نگام با یخ دوریت خوب نگام کنی همونم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:25 توسط حمید و فایزه |
|
|
وقتی قرار باشد
من بی قراره تو باشم وتوتنها قراره زندگیم از هرچه قرار غیره تو باشد خواهم گذشت... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:23 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:13 توسط حمید و فایزه |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:58 توسط حمید و فایزه |
|
خدا هر چه قدر عذابم بدی باز هم هستم باز خدای من تو هستی و بس باز تر کت نمی کنم و نمی ذارم اونم ترکت کنه خدا حاجت دلمو باید روا کنی باید چون حمید و فایزه جز تو کسی رو ندارن که بهش زور بگن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:51 توسط حمید و فایزه |
|
|
آسمون منو تو يه مدته سياه شده گفتن دوست دارم كم شده كيميا شده اون غروري كه گذاشته بوديمش يه جاي دنج اومده باز توي قلب من وتو خدا شده اون حسادت هايي كه اول طعم عاشقي رو داشت حالا انگار ارزشش قد يه ادعا شده اون دسا كه داده بوديم توي رويامون به هم تقصير كيه نمي دونم ولي رها شده ما قرار نبود مثل بقيه زندگي كنيم چرا حرف هامون مث تموم آدما شده گنبد عشق منو تو ضريحاش طلايي بود طلا ها ريخته و جنس گنبدا بلا شده ما رو چشمون زدن ما كه با هم بد نبوديم ما چه تقصيري داریم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:46 توسط حمید و فایزه |
|
|
دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد. آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد . خط اولي گفت : خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت . خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت . دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه . آنها از دشتها گذشتند ... رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد . فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت . پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است . شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد . ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است . شما به هم مي رسيد . دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند . يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد . نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:19 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:42 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:41 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:33 توسط حمید و فایزه |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:55 توسط حمید و فایزه |
|
|
بی تومهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال توگشتم، شوق دیدار تولبریزشدازجام وجودم، شدم ان عاشق دیوانه که بودم. درنهانخانهءجانم،گل یادتو،درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم امدکه شبی باهم از ان کوچه گذشتیم پرگشودیم ودر ان خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب ان جوی نشیتنیم توهمه رازجهان ریخته درچشم سیاهت من همه ،محوتماشای نگاهت اسمان صاف وشب ارام بخت خندان وزمان رام خوشهءماه فروریخته دراب شاخه ها دست براورده به مهتاب شب وصحرا وگل وسنگ همه دل داده به اواز شباهنگ یادم اید:توبه من گفتی :((ازاین عشق حذر کن! لحظه ای چندبراین اب نظرکن، اب ایینهءعشق گذران است! توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است: باش فردا،که دلت بادگران است! تافراموش کنی،چندی ازاین شهر سفرکن!)) باتوگفتم:((حذرازعشق!-ندانم سفرازپیش تو،هزگزنتوانم، نتوانم! روزاول،که دل من به تمنای توپرزد چون کبوتر،لب بام تونشستم توبه من سنگ زدی ،من نه رمیدم،نه گسستم....)) بازگفتم که:((توصیادی و من اهوی دشتم تابه دام تودرافتم همه جاگشتم وگشتم حذراز عشق ندانم،نتوانم!)) اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ،نالهءتلخی زدوبگریخت.... اشک درچشم تولرزید ماه برعشق توخندید یادم ایدکه :دگرازتوجوابی نشنیدم پای دردامن اندوه کشیدم نگسستم،نرمیدم. رفت درظلمت غم،ان شب و شب های دگر هم، نه گرفتی دگرازعاشق ازرده خبرهم، نکنی دگر ازا ن کوچه گذر هم... بی تو،اما،به چه حالی من ازان کوچه گذشتم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:42 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:26 توسط حمید و فایزه |
|
|
سلامی را تقدیم تو بهترین میکنم تو را که هر شب و روز برای دیدنت لحظه شماری میکنم
آری محبوبم تمام لحظات را با بی صبری پشت سر می گذارم تا زمان ملاقات فرا رسد تا زمان دیدن تو دوباره از راه بیاید تو را که چشمان سياهت برايم روشنايي و درخشندگي خورشيد را دارد تو را كه لبهايت شكوه و زيبايي گل را به ارمغان مي آورد تو را كه محبتت يادآور مهرباني است |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:46 توسط حمید و فایزه |
|
|
من كجايي روزگارم ، كه خو دم خبر ندارم
گاهي گنگم گاهي خامو ش ، بيقرار بيقرارم توي اين اشفته بازار ، اين منم كه سوت و كورم
ميون قسمت و تقدير ، يه گذر گاه عبورم
شايد اين لبخند بي روح ، باشه نقشي رو ي غمهام
ولي در عمق وجودم ، مي دونم كه خيلي تنهام شايد اين لحظه ي اخر، بدونم كجا اسيرم با ورم كن با ور من ، نمي خوام تنها بميرم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:37 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:21 توسط حمید و فایزه |
|
ادمک اخر دنیاست بخند.
ادمک مرگ همین جاست بخند.دست خطی که ترا عاشق
کرد.شوخی کاغذی ماست بخند.ادمک خر نشی گریه کنی.کل
دنیا سراب است بخند.ان خدایی که بزرگش خواندی.بخدا مثل
تو تنهاست بخند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:19 توسط حمید و فایزه |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:16 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:11 توسط حمید و فایزه |
|
|
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم . وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم ! ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند... مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:50 توسط حمید و فایزه |
|
|
وقتی میاد صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور .. که از همه دنیا میاد تا وقتی که در وا می شه لحظه ی دیدن می رسه هر چی که جاده س رو زمین به سینه ی من می رسه .. ای که تویی همه کسم .. بی تو می گیره نفسم .. اگه تو رو داشته باشم .. به هرچی می خوام می رسم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:43 توسط حمید و فایزه |
|
|
بی تو این جا همه در حبس ابد تبعیدند
سال ها هجری و شمسی همه بی خورشیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند
تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها از همین روز همین لحظه همین دم عیدند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:29 توسط حمید و فایزه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
دوستت دارم |
| پیوندها |
|
گروه پسرای شیطون سرخ به رنگ عشق دو عاشق اینتیرنتی دل نوشته دخترایزی هنوز همیشه هرگز |
|
RSS
|