![]() |
![]() |
|
|
برای تمامه خوبیهایت....
من مي خواهم بداني ، امروز و هر روز
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 20:11 توسط حمید و فایزه |
|
یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و ارام بر روی زمین افتادند شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد .برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد .در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید ان را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 20:7 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 20:2 توسط حمید و فایزه |
|
|
ی عشق راه دور من شکست دل مغرور من
حادثه رفتن تو بود مهم نبود غرور من مهم نبود شکستنم به پای تو نشستنم مهم تو بودی عشق من نه قصه دل بستنم من بی تو یه نا تمومم من بی تو یه بی نشونم دور از تو نذار بمونم من بی تو نه نمیتونم من بی تو یه نیمه جونم من بی تو کوه جنونم دور از تو نذار بمونم من بی تو نه نمی تونم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 19:58 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 13:12 توسط حمید و فایزه |
|
|
در نگاهم هنوز جاده ایست به سوی تو
در نگاهم هنوز نگاهیست به سوی تو و در نگاهم هنوز عشقیست به نام تو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:52 توسط حمید و فایزه |
|
|
عزیزم ای کاش الان اینجا بودی تا می دیدی دلم چه
قدر بی تابی تو می کنه چه قدر هواتو کرده............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 20:48 توسط حمید و فایزه |
|
پرسيد : به خاطره کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم با تمامه وجودم داد بزنم "بخاطره تو"! بهش گفتم : "بخاطره هيچکس" پرسيد : پس به خاطره چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد ميزد "به خاطره دله تو"! با يه بغضه غمگين بهش گفتم "بخاطره هيچي" ازش پرسيدم : تو بخاطره چي زنده هستي؟ در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود گفت : بخاطره کسي که بخاطره هيچ زندست هرگزدستي رونگيروقتي قصدشكستن قلبش روداري...هرگزنگوبراي هميشه وقتي مي دوني جدامي شي...هرگزنگودوست دارم وقتي حقيقتابه اون اهميتي نميدي...درباره یه احساسات سخن نگو اگه واقعا وجود نداره... هرگزبه چشمي نگاه نكن وقتي قصددروغ گفتن داري...هرگزسلامي نده وقتي مي دوني خدافظي درراهه...هرگز به كسي نگو تنها اوست وقتي درفكرت به ديگري فكرمي كني...واگركسي را دوست داري به اين آسوني ازدست نده شايد هيچ وقت كسي روبه اين اندازه دوست نداشتي... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 14:42 توسط حمید و فایزه |
|
بی نصیب از شانه هایت
سر بر بیابان گذاشتم
ابر دل را باراندم
بیابان باغ شد و من هنوز بی نصیبم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 12:37 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 12:32 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 20:4 توسط حمید و فایزه |
|
|
اگه يه روز چشمات پر از اشك شد و دنبال شونه ای گشتی تا گريه كنی صدام كن ، قول نميدم اشكاِی تو رو پاك كنم ، منم باهات گريه ميكنم. اگه دنبال مجسمه ی سكوتِی گشتی تا سرش داد بزنی صدام كن ، قول ميدم ساكت بمونم. اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرتت رو در اون دفن كنی صدام كن، قلبم تنها خرابه ی وجود توست. اگه يه روز صدات كردم كه بهت نياز دارم، بهم نگو كجايی، فقط يه لحظه چشاتو ببند و به من فكر كن...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:41 توسط حمید و فایزه |
|
|
نازنینم ! بی تو اینجا نا تمام افتاده ام پخته ای بودم که خام افتاده ام گفته بودی تا که عاقلتر شوم آه ، می خواهی مگر کافر شوم من سری دارم که می خواهد کمند حالتی دارم که محتاجم به بند کاشکی در گردنم زنجیر بود کاشکی دست تو دامنگیربود عقل ما سرمایه دردسر است علم ما اینجا حجاب اکبر است من جهان را زیر وبالا کرده ام عشق خود را در تو پیدا کرده ام من دگر از هر چه جز دل خسته ام عهد یاری با دل دل بسته ام بر لب تو خنده مجنونی ام خنده تو رنگی از دلخونیم |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:32 توسط حمید و فایزه |
|
|
در سرزمین من عاشق بودن جنایت است در سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب - روزی هزار بار سنگسار میشود در سرزمین من لبها بوسه را در نگاه ها میجویند و دستها عطر نوازش را در تاریکیها در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است خدایا ! گناه مرا ببخش!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:28 توسط حمید و فایزه |
|
|
«««««««««««««««««««««« !مـــن می نویســـــم عاشقتــــــــــم ...... ٌتو بنویـــــــس از من بدت می یاد .... !من می نویســـــــم دیـــــوونتم ..... ٌتو بنویـــــــس از من متنفـــــری ... !من می نویســـــــم دوســـــتت دارم ..... ٌتو بنویـــــــس هرگــــــــــــز ..... Nحالا که من دارم میمیـــــــرم ...... تو دیگـــــــه هیچی ننویـــــــــس به جز .....
««««««««««««««««««««««« |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:22 توسط حمید و فایزه |
|
|
بهانه
گفتی كه به احترام دل، باران باش باران شدم و به روی گل باريدم گفتی كه ببوس روی نيلوفر را از عشق تو گونه های او بوسيدم گفتی كه ستاره شو،دلی روشن كن من هم چو گل ستاره ها تابيدم گفتی كه برای باغ دل،پيچك باش بر ياسمن نگاه تو پيچيدم گفتی كه برای لحظه ای دريا شو دريا شدم و ترا به ساحل ديدم گفتی كه بيا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز دوريت ناليدم گفتی كه شكوفه كن به فصل پاييز گل دادم و با تَرَنّمت روييدم گفتی كه بيا و از وفايت بگذر از لهجه بی وفاييت رنجيدم گفتم كه بهانه ات برايم كافيست معنای لطيف عشق را فهميدم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 19:17 توسط حمید و فایزه |
|
عیدت مبارک عزیزم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21:24 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21:21 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21:15 توسط حمید و فایزه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21:4 توسط حمید و فایزه |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 20:47 توسط حمید و فایزه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
دوستت دارم |
| پیوندها |
|
گروه پسرای شیطون سرخ به رنگ عشق دو عاشق اینتیرنتی دل نوشته دخترایزی هنوز همیشه هرگز اشکهای برفیم منتظر امدنت هستن |
|
RSS
|