تبليغاتX
تنها دلیل زندگیم
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و

                       بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش

                       از درد چشم خود نالید.بیماری زن شدت گرفت.و آبله تمام صورتش

                       را پوشاند.مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم

                        می نالید.موعد عروسی فرا رسید.زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل

                         انداخته بود و شوهر هم که کور شده همه مردم می گفتند چه خوب عروس

                        نا زیبا همان بهتر که شوهرش نا بینا باشد.۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت

                        مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.همه تعجب کردند.مرد گفت:

                        "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم". 

                      

     
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:4  توسط حمید و فایزه | 
از آتشی که بودم خاکستری نمانده گور پر از پرنده ،اما پری نمانده از من فقط همینم ،یک سایه خرد وخسته روزی اگر بیایی این سایه هم شکسته در بی گریز این غم ، فردای بهتری نیست از دور دست بهتم،سوسوی باوری نیست شوق شکفتنم را هرگز کسی نبویید از پیله ی تن من ،پروانه ای نرویید شاید فسیل صبرم ،اما هزاره ای نیست تقدیر ناگریزی،جز صبر چاره ای نیست ای دیو بی ترحم ،رحمی به حال ما کن تلخی تبسمت ر ا،وقف زوال من کن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:2  توسط حمید و فایزه | 
خدا وصیت منو گوش بده ناممو بخون

شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون

می سپارمت بهت میرم تمامه تارو پودمو

یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو

خدا یه وقت کسی نیاد بدوزده قلب سادشو

کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو

بهش بگه دوسش دارم بشینه خیلی بده زمونمون

خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون

فردا قراره من و تو از هم دیگه جدا بشیم

فردا قراره همدمه گرییه بی صدا بشیم

تو کوچه های بی کسی نیستیو پرسه میزنم

باید همو نگا کنیم غریب شهر تو منم

یادش بخیر منو تو یه قلب پاکو بی غرور

حالا چی شد عوض شدی دلت کجاست سنگ صبور

من تورو عاشق میکنم حتی شده حتی به زور

کی می خواد فردا تورو از من بگیره

کاش اونم ویرونه شه اتیش بگیره

ما باید فردا رو از دنیا بگیریم

ما اگه از هم جدا بشیم میمیریم

ما باید قدر این روزارو بدونیم

وای اگه فردا بیاد تنها میمونیم

خدا شاید این عشقی که من میگم تو نشناسی

نزدیکترین کسم اونه خیلی دوسش دارم بسه

یادم نره بهت بگم عزیزترینه من اونه

خودم مهم نیست اما اون نذاری تنها بمونه

بمیرم واسه دلش گریه چه قدر بهش می یاد

وقتی که حرصش می گیره خیلی از من بدش می یاد

اما وقتی اروم می شه می بینه من بغضم می یاد

همین دیونه بازیاش از اول چشممو گرفت

حالا که دیگه مجبوریم با هم دیگه ودا کنیم

بیا به یاد اون روزا همدیگرو دعا کنیم

یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نذاشت جدا بشیم

ای وای داره فردا می یاد باید دست به دعا بشیم

با قلبه پاکت از خدا بخا منو صبرم بده

هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم می ده

کی می خواد فردا تورو از من بگیره

کاش اونم ویرونه شه اتیش بگیره

عزیزم یادت نره دنیا دو روزه

نمی خوام فردا دلت واسم بسوزه

ای خدا حتی اگه دوسم نداره

تو می تونی نذاری تنهام بذاره

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:25  توسط حمید و فایزه | 
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي
روي خندان تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر
كه عجيب عاقبت مرد
افسوس
كاشكي مي ديدم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 21:30  توسط حمید و فایزه | 

شایدآن روزكه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی بایدكرد

خبری ازدل پر دردگل یاس نداشت،

باید این گونه نوشت

هرگلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچك و یاس زندگی اجبار است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 21:28  توسط حمید و فایزه | 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 21:13  توسط حمید و فایزه | 
میگن ...

اون که گذاشت و رفت یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده ...

من اینو نمیخوام ...

نمیخوام سرت به سنگ بخوره ...

دلم میخواد الان که دلم میخوادت بیای ...

بیای که بمونی ...

نه وقتی که ...

از روی ناچاری ...

وقتی کسی رو نداری دیگه ...

اون موقع مطمئن باش

من بر نمیگردم ...

 بذار یه راه برگشت باقی بمونه ...

داری همه چیو خراب میکنی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 21:3  توسط حمید و فایزه | 

وقتی رفت حاشیه ی درختامون طلایی بود

ماه تو آسـمون ولی قحطــی روشــنایی بود

 

وقتی رفت هر دوی ما بد جوری دیوونه بودیم

از اونایی که به یاد هر کسی می مونه بودیــم

 

وقتی یه تیکه از گنبد نیلی کـنده شــد

سرنوشت بازم توی مسابقه برنده شد

 

وقتی رفت به روش نیاورد اشک من داره میاد

بست چشاش و گفت به من گریه نکن خیلی زیاد

 

وقتی رفت هر دو مون و گذاشت توی ناباوری

من بهش گفتم حالا اینبار نمیشه که نری؟

 

وقتی رفت یه عالمه سوالا بی جواب شدن

ماهیا تو تنگای بلورمون عذاب شدن

 

وقتی رفت دو تا ستاره افتادن روی زمین

من ازش پرسیدم آخرش چیه اون گفت همین

 

وقتی رفت پاییز بود و خدا بود و طاق کبود

من نبودم زیر طاق آسمون اونم نبود

 

وقتی رفت غبار نشست رو رویاهای اطلسی

دیگه هیچکسی نشد عاشق چشمای کسی

 

دیگه رفت درا به روی هردوی ما بسته بود

یه چیزی مثل یه دل این میون شکسته بود

 

وقتی رفت دریا دیگه به ماهیا نگا نکرد

ماه دیگه در نیومد ستاره ادعا نکرد

 

وقتی رفت لونه ی هیچ پرنده ای چراغ نداشت

واسه درد دلم هیچکسی رو سراغ نداشت

 

وقتی رفت فهمیدم این کارا همش کار دله

خط زدم رو آرزوم گفتم نه دیگه باطله

 

وقتی رفت اشکامو ریختم تا پشیمونش کنم

اما اون گفت نباید اینجوری حیرونش کنم

 

وقتی رفت پرنده های کوچه بی دونه شدن

عاقلا رفتنشو دیدن و دیوونه شدن

 

آخرین لحظه گذاشتم سرمو  رو شونه هاش

تا شاید یادش بره دلیلا و بهونه هاش

 

اما اون تصمیم ارغوانیش و گرفته بود

پیش من بود اما انگار از اینجا رفته بود

 

وقتی رفت یه قطره اشک ازشهر چشماش جاری بود

همونو ازش گرفتم آخه یادگاری بود

 

وقتی رفت هیچی  دیگه رفت و ازش بی خبرم

نامشو نوشتم اما کجا باید ببرم؟

 

بهتر اینه که بریزم اشکامو پشت سرش

تا شاید نباشه واسه همیشه سفرش

 

کاش باد مسافرش هرکی  سفر کرده داره

کاش بیاد و یه دلو از دلهره در بیاره

 

خـــــــداحافظ تمامی سفر کرده هامون

کاش خدا بفرسته اونا رو دوباره برامون

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:1  توسط حمید و فایزه | 

عشق جنون است ، جنون چیزی جز خرابی و پریشانی " فهمیدن " و " اندیشیدن " نیست.

اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین بلند می کند و با خود به قله اشراق می برد.

عشق زیباییهای دلخواه را در دوست می آفریند و دوست داشتن زیباییهای دلخواه را در " دوست " می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین صمیمی ، بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 22:45  توسط حمید و فایزه | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 22:21  توسط حمید و فایزه |