![]() |
![]() |
|
|
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زیندیگیمو چرا تو اول قصه همه دوسم می دارن وسط قصه م شه سر به سر من می ذارن تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام می ذارن می تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیشه زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم درس دلو دل واپسی می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونا یه دروغگو می شمو همیشه ورد زبونا یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:54 توسط حمید و فایزه |
|
|
اگه بهت برنخوره می خوام بگم دوستت دارم دلم فقط مال توه تو زندگيم تو رو دارم به قلب من شک نکنی عاشقی حاشا نداره وقتی می گم دوستت دارم امروز و فردا نداره هر چی ميشد بذار بشه تو زندگيت پا می ذارم می خوام اين رو خوب بدونی خيال رفتن ندارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 18:49 توسط حمید و فایزه |
|
|
در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یك برگه سفید ! یك دنیا حرف نا گفتنی و یك بغل تنهایی و دلتنگی ... درد دل من در این كاغذ كوچك جا نمی شود ! در این سكوت بغض آلود قطره كوچكی هوس سرسر بازی می كند ! و برگه سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می كشد ! عشق تو نوشتنی نیست ... در برگه ام ، كنار آن قطره یك قلب كوچك می كشم ! وقت تمام است . برگه ها بالا ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 18:48 توسط حمید و فایزه |
|
|
صدا کن مرا. بیا زودتر چیز ها را ببینیم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 18:28 توسط حمید و فایزه |
|
|
رویای عشقت را برون از سینه کردن سهل نیست این زخم جانفرسای را،مرهم نهادن سهل نیست آری تو رفتی از برم ،راندی مرا از درگهت راندن به سوی بی کسی،همچون منی را سهل نیست گفتی به من درس جفا،از یاد بردی هر چه را ای بی وفا رسم وفا،از یاد بردن سهل نیست گفتی بمان با خویشتن،همراز شعر با مرگ و غم فریاد می خواهم ترا،در غم شکستن سهل نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 18:27 توسط حمید و فایزه |
|
|
بگذر چو نسیم از منو بگذار بمیرم .....چون برگ خزان دیده سبکبار بمیرم بگذار که چون اشک به پای تو نهم سر ..... وز شوق تو در لحظه دیدار بمیرم من کولی آواره این شهر غریبم .....بگذار که در سایه دیوار بمیرم مستم کن از آن می که دهد مستی جاوید ..... حیف است در این میکده هشیار بمیرم عمرم نفسی بیش نپاید چو گل ای باد ..... همبستر خاکم کن و بگذار بمیرم با اشک روان شرح غمم را بنویسید ..... روزی که من از دوری دلدار بمیرم تنهایی من صنما کهنه حدیثی است ..... غم نیست که بی مونس و غمخوار بمیرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:29 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:25 توسط حمید و فایزه |
|
|
هر شب وقتی تنها می شم حس می کنم پیش منی
دوباره گریم می گیره انگار تو اغوش منی روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه تویی که نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه بارون می باره و تو رو دو باره پیشم میبینم اشک تو چشام حلقه می شه دوباره تنها میشینم قول بده وقتی تنها میشم بازم بییای کنار من شبای جمعه که میشه بیای سر مزاره من دوباره باز یاد تو شد زمزمه ی نبودنم بیبین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم خاک سر مزار من نشونی از نبودنه دستای نامردمه شهر چرا ازم روبودنت بارون می باره و تورو دوباره پیشم می بینم اشک تو چشام حلقه می شه دوباره تنها می شینم قول بده وقتی تنها میشم بازم بییای کنار من شبای جمعه که میاد بیای سر مزار من بیا سر مزار من به زیر خاکمو هنوز نرفتی از خیال من غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من دیگه فقط ارزومه بارون بباره رو طنم دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم بارون می باره و تورو دوباره پیشم می بینم اشک تو چشام حلقه می شه دوباره تنها می شینم دیگه فقط ارزومه بارون بباره رو طنم رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 16:32 توسط حمید و فایزه |
|
|
پشت این پنجره ها دل میگیره
غم و غصه ی دلو تو میدونی وقتی از بخت خودم حرف میزنم چشام اشک بارون میشه تو میدونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو میدونی هرچی بهش میگم تو ازادی دیگهه میگه من دوست دارم تو میدونی میخوام امشب با خودم شکوه کنم شکوه های دلمو رو تو میدونی بگم ای خدا چرا بختم سیاس بخت من چرا سیاس تو میدونی پنجره بسته میشه شب میرسه چشام اروم نداره تو میدونی اگه امشب بگذره فردا میشه اگه فردا چی میشه تو میدونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو میدونی دل من زندون داره تو میدونی هرچی بهش میگم تو ازادی دیگه میگه من دوست دارم تو میدونی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 15:58 توسط حمید و فایزه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
دوستت دارم |
| پیوندها |
|
گروه پسرای شیطون سرخ به رنگ عشق دو عاشق اینتیرنتی دل نوشته دخترایزی هنوز همیشه هرگز اشکهای برفیم منتظر امدنت هستن |
|
RSS
|