تبليغاتX
تنها دلیل زندگیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:42  توسط حمید و فایزه | 
غصه ی تو برای من ، شادی من برای تو 

    دلت گرفت بگو خودم گريه کنم به جای تو

                                  روزای خوب برای تو ،  شبای بد برای من
                                           بهار و عطرش مال تو ، برگای پاييز مال من


                                                                                   قصۀ اول مال تو، حرفای آخر مال من
                                                                                      شوق سفر برای تو ، درد سفر برای من
          

                                           رسيدناش برای تو ، فکر خطر برای من
                                            لذت خنده مال تو ، بارون گريه مال من ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:40  توسط حمید و فایزه | 

 

خیلی سخته وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. 

 عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .

 وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی

 . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .

 وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود

 وقتی تمام درها به رویت بسته است...

 آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی

 و از اعماق قلب تنها و عاشق وگریانت بانگ برمی آوری که:

 « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:36  توسط حمید و فایزه | 

 

واسه كفترای معصوم كه تو آسمون می گردن

واسه آدمای مغموم كه ميان دخيل می بندن

واسه اون هوای تازه كه پر از عطر گلابه

اگه دستم به ضريحت برسه واسم يه خوابه

واسه اون حوض قشنگی كه پر از آب زلاله

واسه سنگ فرشای ايوون كه برام خواب و خياله

دل من تنگه ميدونی كاشكی قابلم بدونی

واسه اون اوج شكفتن توی عالم زيارت

واسه اون لحظه كه آدم می رسه به بی نهايت

تو صدام كن تو صدام كن زائر كوی تو باشم

يا برای كفترات من سر ظهر دونه بپاشم

ميدونم كه هيچ نيازی به زيارتم نداری

اما من غرق نيازم اما تو بزرگواری

واسه تو حرم نشستن واسه لحظه‌ی رسيدن

دل من تنگ می دونی كاشكی قابلم بدونی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:15  توسط حمید و فایزه | 
صبر كن گريه زمين گير شود بعد برو
يا اين كه دل از ديدن تو سير شود بعد برو
تو اگر كوچ كني بغض دلم مي شكند
صبر كن عشق به زنجير شود بعد برو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:20  توسط حمید و فایزه | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 15:59  توسط حمید و فایزه | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 15:56  توسط حمید و فایزه | 

عشق من

تو را از بين صدها گل جدا كردم

تو قلبم جشن عشقت رو به پا كردم

براي نقطه‌ي پايان تنهايي

تو تنها اسمي هستي كه صدا كردم

عشق من ، عشق من

بگو از پاكي چشمت، من و لبريز خواستن كن

با دستات حلقه‌اي از گل بساز و گردن من كن

اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده

نوازش كن دستام رو كه خيلي وقت يخ كرده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 15:25  توسط حمید و فایزه | 

اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟ در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود. ادامه دادند

                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 15:14  توسط حمید و فایزه | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 15:10  توسط حمید و فایزه | 

جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود ...

يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.


مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما ميگم که چکار ميشه کرد!

من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : ' وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه.'


جني قبول کرد.. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.


واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!


پدر جيني خيلي دوستش داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :
- جيني ! تو منو دوست داري؟
- اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!!!
- نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، اشکالي نداره...
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : 'شب بخير کوچولوي من.'

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:
- جيني! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني.'

چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.
جيني گفت : ' پدر ، بيا اينجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه  مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود!!! پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده

خب! اين مسأله دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام ميده!

او منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش رو به ما بده.


اين داستان باعث شد تا درباره چيزهايي که بهشون چسبيده بودم بيشتر فکر کنم ...


باعث شد ، ياد چيزهايي بيفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خداي بزرگ، به جاي اونها ، هزار چيز بهتر رو بهم داد...


ياد مسائلي افتادم که يه زماني محکم بهشون چسبيده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتي اونها رو خواسته يا ناخواسته رها کردم خداوند چيزي خيلي بهتر رو بهم داد که دنيام رو تغيير داد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 11:2  توسط حمید و فایزه |