![]() |
![]() |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:55 توسط حمید و فایزه |
|
|
بی تومهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال توگشتم، شوق دیدار تولبریزشدازجام وجودم، شدم ان عاشق دیوانه که بودم. درنهانخانهءجانم،گل یادتو،درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم امدکه شبی باهم از ان کوچه گذشتیم پرگشودیم ودر ان خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب ان جوی نشیتنیم توهمه رازجهان ریخته درچشم سیاهت من همه ،محوتماشای نگاهت اسمان صاف وشب ارام بخت خندان وزمان رام خوشهءماه فروریخته دراب شاخه ها دست براورده به مهتاب شب وصحرا وگل وسنگ همه دل داده به اواز شباهنگ یادم اید:توبه من گفتی :((ازاین عشق حذر کن! لحظه ای چندبراین اب نظرکن، اب ایینهءعشق گذران است! توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است: باش فردا،که دلت بادگران است! تافراموش کنی،چندی ازاین شهر سفرکن!)) باتوگفتم:((حذرازعشق!-ندانم سفرازپیش تو،هزگزنتوانم، نتوانم! روزاول،که دل من به تمنای توپرزد چون کبوتر،لب بام تونشستم توبه من سنگ زدی ،من نه رمیدم،نه گسستم....)) بازگفتم که:((توصیادی و من اهوی دشتم تابه دام تودرافتم همه جاگشتم وگشتم حذراز عشق ندانم،نتوانم!)) اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ،نالهءتلخی زدوبگریخت.... اشک درچشم تولرزید ماه برعشق توخندید یادم ایدکه :دگرازتوجوابی نشنیدم پای دردامن اندوه کشیدم نگسستم،نرمیدم. رفت درظلمت غم،ان شب و شب های دگر هم، نه گرفتی دگرازعاشق ازرده خبرهم، نکنی دگر ازا ن کوچه گذر هم... بی تو،اما،به چه حالی من ازان کوچه گذشتم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:42 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:26 توسط حمید و فایزه |
|
|
سلامی را تقدیم تو بهترین میکنم تو را که هر شب و روز برای دیدنت لحظه شماری میکنم
آری محبوبم تمام لحظات را با بی صبری پشت سر می گذارم تا زمان ملاقات فرا رسد تا زمان دیدن تو دوباره از راه بیاید تو را که چشمان سياهت برايم روشنايي و درخشندگي خورشيد را دارد تو را كه لبهايت شكوه و زيبايي گل را به ارمغان مي آورد تو را كه محبتت يادآور مهرباني است |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:46 توسط حمید و فایزه |
|
|
من كجايي روزگارم ، كه خو دم خبر ندارم
گاهي گنگم گاهي خامو ش ، بيقرار بيقرارم توي اين اشفته بازار ، اين منم كه سوت و كورم
ميون قسمت و تقدير ، يه گذر گاه عبورم
شايد اين لبخند بي روح ، باشه نقشي رو ي غمهام
ولي در عمق وجودم ، مي دونم كه خيلي تنهام شايد اين لحظه ي اخر، بدونم كجا اسيرم با ورم كن با ور من ، نمي خوام تنها بميرم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:37 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:21 توسط حمید و فایزه |
|
ادمک اخر دنیاست بخند.
ادمک مرگ همین جاست بخند.دست خطی که ترا عاشق
کرد.شوخی کاغذی ماست بخند.ادمک خر نشی گریه کنی.کل
دنیا سراب است بخند.ان خدایی که بزرگش خواندی.بخدا مثل
تو تنهاست بخند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:19 توسط حمید و فایزه |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:16 توسط حمید و فایزه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:11 توسط حمید و فایزه |
|
|
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم . وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم ! ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند... مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:50 توسط حمید و فایزه |
|
|
وقتی میاد صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور .. که از همه دنیا میاد تا وقتی که در وا می شه لحظه ی دیدن می رسه هر چی که جاده س رو زمین به سینه ی من می رسه .. ای که تویی همه کسم .. بی تو می گیره نفسم .. اگه تو رو داشته باشم .. به هرچی می خوام می رسم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:43 توسط حمید و فایزه |
|
|
بی تو این جا همه در حبس ابد تبعیدند
سال ها هجری و شمسی همه بی خورشیدند
سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند
تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها از همین روز همین لحظه همین دم عیدند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:29 توسط حمید و فایزه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
دوستت دارم |
| پیوندها |
|
گروه پسرای شیطون سرخ به رنگ عشق دو عاشق اینتیرنتی دل نوشته دخترایزی هنوز همیشه هرگز |
|
RSS
|